درباره وبلاگ

فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست.

دنبال آزادی و شور در پیش عشق بی فریب
تموم زندگی من حسرت و دلواپسیه
ساده بگم قصه من نمادی از بی کسیه
یکی اومد هزار تا رفت یه شادی و هزار تا غم
خدای من! به کی بگم؟ کی بشه از دنیا برم ؟
همیشه گر یونه چشمام ! همیشه حیرونه نگام!
بگو چرا قصر وفا همیشه ویرونه برام؟
می گن جوونی تو هنوز چی می گی از شادی بگو
نمی دونن که بخت من از راحتی نبرده بو
روزا به فکر رفتنم شبا دچار موندم
انگاری جا خوش کرده غم توی طنین خوندنم!
واسه من بی سرپناه هیچ سقفی پیدا نمیشه
تو این زمونه غریب هیچ دلی دریا نمیشه
شبا تا صبح دعا و اشک روزا تا شب غم و جنون
بهار دیگه تموم شده اومده باز فصل خزون
نمی دونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم
دل می گه بیرونش کنم افسوس آه و از تنم
کاشکی ! که این ترانه ها هیچ جایی پیدا نمی شد
کاشکی ! که بین عاشقا هیچ کسی تنها نمی شد
دوباره بیت آخر و همون غم همیشگیم
هزار تا بیتم که بشه درست نمیشه زندگیم

در حالی که از پنجره اتاق به دوردست ها می نگرم از سیاهی شب تمام وجودم می لرزد
شبی که سکوت را برایم معنا می کند شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک می کند اما با این حال ستاره هایی را می بینم که عاشقانه سوسو می زنند پروردگارا به کدامین گناه مجازات شدم من که مهربان بودم و وفا رسم زندگیم بود
در دو راهی قرار گرفته ام نه راه پس دارم نه راه پیش ...به یادم میادم می اید که گفتند :دنیا بی وفا است اما من با خودم می گویم که این دنیا خدایی هم دارد وکلی مجازات برای کسی در نظر می گیرد که قلبی را بی صدا می شکند غم بر صدایم رخنه کرده نفسهای خسته ام روی غربت تنهاییم سنگینی می کند نه میتوانم حرف بزنم ونه میتوانم سکوت لحظه ها را در هم بشکنم این زخمی است که از تو در قلبم به یادگار مانده...
دلم مانند قاصدک دلتنگ است دلتنگ تو و دلتنگ حرفهایت دلتنگ خندهایت که قفل حصار های شیشه ای قلبم را می شکست اری دلتنگم.. دلتنگ لحظه هایی که معصومانه می میرند
از نگاهم پیداست که به چه می اندیشم مادرم با نگاه خود می گوید دخترم زندگی بی وفا است وسهم چشمهای بارانی تو گریه ای بی صدا است چنان غرق در افکار تو هستم که به پرپر شدنم می نازم..به آن امید که باد مرا به سراغ تو خواهد اورد اما افسوس و صد افسوس که هیچ وقت تو را نمی بینم
لحظه های رفتنت نجیبانه روی سکوت تنهاییم لانه کرده ...در خیالم صدای قدمهایت را می شنوم که به سوی غربت تنهاییم قدم بر می دارد اما افسوس که این خیالی بیش نیست برایم میگفتی صدایت دلنشین است اما با صدای رفتن تو صدای گرفته ام دیگر طنین نخواهد داشت
دیگر هیچ چیز برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمی اید چشمانم از عشق تو تا دیروز می در خشیدند اما نمی دانی حالا چه غمگین شده اند دلهره عجیبی تمام وجودم را در برگفته است نمی دانم به دنبال چه می گردم آه سوزناکی سکوتم را در هم می شکند و به دنبال ان اشکهای سردی را که بر گونه یخزده ام جاری می شوند احساس میکنم.

این روزا، روزای بدی رو میگذرونم. بدجور خسته ام، وضعیت روحیه خیلی بدی دارم. ای کاش میتونستم یه جوری دردمو درمون کنم.تصمیم گرفتم واسه یه مدت دیگه وبلاگ ننویسم، دیگه اصلا واسه چی باید بنویسم؟!!شایدم دیگه هیچ وقت آپ نکنم.ولی وقتی تنهایی خیلی اذیتم کرد میام به وبلاگ دوستای خوبم سری میزنم شاید اینطوری کمتر احساس تنهایی کنم.واسه همتون آرزوی خوشبختی میکنم،
خداحافظ.
نوشته شده توسط نیلوفرسپید در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
قبل از این که ادامه ی ماجرا رو تعریف کنم بزارید یه کمی در مورد بهزاد توضیح بدم بهزاد کافی نت داره از این جهت بود که ما از طریق نت با هم زیاد صحبت میکردیم ، اون تدریسم میکنه،30سالشه آدمه تحصیل کرده، پخته و فهمیده ایه اصلا ادم کثیفی نیست وبی نهایت مهربونه. اینا رو گفتم تا در مورد اون بد قضاوت نشه حالا ادامه ی ماجرا...
دیگه چیزی به محرم و صفر نمونده بود بهزاد قبل محرم میای؟آره ایشالله عزیزم میام اما باز هم... اون باز هم اومد پیشم اما تنها و برای دیدار کوتاه چند روزه. این بار به دلیل تاسوعا عاشورا بابا نبود اون هر سال این دو روز نذر هیئت داره و خونه نمیومدواین باعث شد که از بهزاد دعوت کنم بیاد خونمون تا اینطوری با مامان بیشتر برخورد داشته باشن و بیشتر آشنا بشن.اینجا اومدن اینبارش خیلی خوش گذشت. روزایه خاطره انگیزی بود واسه منو بهزادو مامان !اما مثل همیشه بعد از رفتنش دلتنگیه عجیبی میومد سراغم!رفت اما اینبار زودتر اومد یه ماهو نیم بعد، اما انگار تصمیم نداشت با خانوادش بیاد! هر وقت هم ازش علت نیومدنش رو میپرسیدم زمیناشو بهانه میکرد. دیگه پیشنهاد خواستگارها و کنجکاویه بابا برای قبول نکردنه من بد جور منو مامانو اذیت میکرد. تا اینکه قرار شد مامان با بهزاد صحبت کنه که اول واسه خواستگاری اقدام کنه بعد سر فرصت و کم کم زمینا رو بفروشه! اونم قبول کردو ظاهرا کاملا راضی رفت تا با خانوادش بیاد.
برام جالب بود که سیل خواستگارا هم توی اون مدت بی سابقه بود و موقعیت هایی که قبلا پیش نیومده بود حالا کرور کرور و از همه مدلش سبز میشدن، انگار خدا هم باهامون لج کرده بود. سرزنش اطرافیا و اصرارو نصایحه بابا هم منو کلافه کرده بود، اما بهزاد قول داده بود که میاد، این امروزو فردا کردنها ادامه داشت تا محرمو صفر هم تموم شدو سال جدید اومد. دیگه قولش حتمی بود. ۲۸،۲۷ اسفند خانومی که گویا خواهر بهزاد بود با ما تماس گرفت و تند تندو از حفظ برای 17 فروردین وقت گرفت، طرز صحبت کردنه خواهر بهزاد برای منو مامان کمی عجیب بود، انگار که یکی مجبورش کرده بود ناخواسته این کارو انجام بده! اما باز هم افکار زشتو از مغزمون بیرون ریختیمو اینبار منتظر اومدن بهزاد به همراه خانوادش بودیم. قرار بود عصر15فروردین حرکت کنن که بهزاد تلفن کرد و با صدای محزونی گفت مامانش حالش بد شده و گویا سکته کرده و نمیتونن بیان! باز هم به خاطر این که خطر رفع شده بود خیلی خوشحال بودم، اونطور که بهزاد میگفت مامان سکته ی خفیف کرده بود و نه میتونست حرف بزنه ونه راه بره. قول داد وقتی حاله مامانش کمی بهتر شد بیاد. بعد از مدت تقریبا یه ماهو نیم به طور معجزه آسایی حاله مامانه بهزاد خوب شد،تو این مدت من بدترین روزای عمرمو گذروندم. دیگه حرفای اطرافیان باورم شده بود که سر کارم، اون منو جلوی همه یه جورایی تحقیر کرده بود. حتی قضیه خواستگاریو با هزار داستان سرایی و دروغ سر هم کردن به بابا هم گفته بودیم (البته نگفتیم که ما از قبل هم دیگرو میشناختیم)من تو این مدت بدجور دپ شدمو افسردگی گرفتم پیش دکتر روانپزشک رفتم حتی دکتر هم که قضیمو فهمید کلی نصیحتم کردو گفت که اون نمیاد، چند تا از تجربه های مشابه هم واسم تعریف کرد. اما بهزاد جزئی از وجود من بود نمیتونستم به راحتی از خودم جداش کنمو حرفای اونا رو باور کنم. امروز و فردا کردنه بهزاد تموم نشد تا اینکه قول داد که تا آخر اردیبهشت بیاد، که باز هم... 23،24اردیبهشت بود که هر چی smsمیدادمو زنگ میزدم جواب نمیداد تو این مدت بی سابقه بود که ما یه روز از هم بیخبر باشیم. از نگرانی داشتم میمردم، بالاخره رفتم تو idish از دوستش سراغشو گرفتم،وقتی گفت حالش خوبه خیالم راحت شد. شب بهم زنگ زدو گفت که بدبخت شده، وقتی ازش توضیح خواستم گفت تصادف کردم،یعنی من نکردم دوستم کرده و 4نفرو زیر کرده من از اونجا رد میشدم، اون گواهی نامه نداشت و من دلم سوخت براش، افسر که اومد گفتم من پشت فرمون بودم، کوروکیو به نامه من کشیده. بعد فهمیدم که ماشین بیمه نداشته الانم دوستم فرار کرده منو بازداشت کردن . این خبر بد جور داغونم کرد واقعا هر کار میکردم نمیتونستم این داستانو باور کنم اما چاره ی دیگه ای نداشتم بعد از تلفنش مسیج داد که اگه محکوم بشم چیکار میکنی؟بیخیالم میشی؟اصلا برام قابله قبول نبود که به این سادگی محکوم بشه، گفتم امکان نداره تو محکوم بشی گفت اگه شدم باید دارو ندارمو بدم برای دیه!چیکار میکنی؟ جوابشو ندادم چون نمیتونستم حرفاشو باور کنم!یه دفعه حالا که چند روز تا آخر اردیبهشت بیشتر نمونده بود این اتفاق بیوفته!آخه مگه میشد؟!!!این بهانه ای شد که اردیبهشتم تموم بشه واون نیاد! بهزاد دیگه تا آخر خرداد باید بیای اگه نیای نه من نه تو!باشه عزیزم میام!خرداد هم تموم شد اما اون نیومد گفت تا دادگاه تشکیل نشه و تکلیفش معلوم نشه نمیاد .دادگاه 24 تیر بود قول داد بعد از دادگاه بیاد این مدت روابط منو بهزاد خیلی سرد شده بود، نه اون بهزاد قبل بود نه من اون آدمه قبلا اما با این حال ادامه میدادیم. روز دادگاه هم رسید بعد از دادگاه زنگ زدو با خوشحالی گفت دادگاه تقریبا به نفع من بود. اما به جلسه ی بعد موکول شد، هیچی تو این دادگاه مشخص نشد. داشتم دیگه میمردم از بس روزا رو میشمردم و اون مادام با راستو دروغ سر هم کردن اومدنشو به تعویق مینداخت. گفت تا جلسه ی بعدی صبر نمیکنه میاد، بهزاد تا تولد حضرت فاطمه میای حتما؟آره میام اما اون روز هم اومدو رفت اما نیومد ، تا روز تولد جوادالائمه میای؟آره اما... گفت:میدونی خوابه بد دیدم باید تا وفات حضرت زینب شغلمو عوض کنم واگر نه یه اتفاق بد میوفته واسم تا اون روز نمیتونم بیام. از شب تولد حضرت علی دیگه با هم چت نکردیم. رابطمون، اون رابطه ی قشنگ عاشقانه کم کم نابود شد. نمیتونم اون روزو از نحسی توصیف کنم، ولی خدا میدونه بر من چی گذشت. دیگه میخواستم همه چی رو تموم کنم اما اون همچنان میگفت که میاد! شغلشو هم کامل عوض نکرد! دوباره افسردگی و بیماریه روحی روزگار منو مامانمو سیاه کرد. این بار قول داد، بازم یه قول حتمی که تا20مرداد (مبعث رسول) میاد اما قبلش باید برای یه کاری بره تهران!گفت رفته تهرانو از اونجا میاد مشهد پیشم. بهزاد پس خانوادت چی؟اونا خودشون میان دو سه روز دیگه! نه نمیخوام بدونه اونا بیای، اصلا تو تهرانی؟اگه تهرانی از یه تلفن عمومی بهم زنگ بزن تا مطمئن بشم، اما قبول نکرد التماس کردم گریه کردم قسم دادم که اگه نزنه من بمیرم اما گفت چون من بهش شک دارم اونم باهام لج میکنه و نمیزنه. اما به من ثابت شدکه اون اصلا تهران نرفته. گفتم نمیخوام بدون خانوادت بیای یا با اونا یا اصلا نیا!اون بازم نیومد!نه میومد نه حاضر بود این رابطه تموم بشه! میخواست مثل قبل با هم رابطه داشته باشیم، اما من نمیتونستم دیگه تحمل کنم دیگه بهش اطمینان نداشتم، اما بازم میگفت میاد ومن چون دوسش داشتم هنوز چاره ای جز انتظار نداشتم . کی میای؟میدونی چیه! ناراحت نشیا، مامانم مخالفه قبول نمیکنه بیاد، یعنی مخالف نبوده اما یکی که نمیدونم کیه باهاش حرف زده و نظرش عوض شده! اما نگران نباش اون نمیتونه زیاد با من مخالفت کنه چند روز دیگه راضی میشه. میبرمش مسافرت، تو راه باهاش حرف میزنم راضیش میکنم حتما!بهزاد چی شد مامانتو بردی سفر؟ راضیش کردی؟ نه راضی نشد، دوباره میخوام ببرمش قم و جمکران راضیش میکنم... چی شد راضی شد؟نه هنوز...

حالا یه خواستگار دیگه اومده که همه منو تشویق میکنن قبول کنم دیگه میدونم بهزاد نمیاد! همه ی حرف اطرافیا کاملا درست از کار دراومد. من مضحکه و مسخره ی همه شدم، اما هنوزم دوسش دارم اونم میگه دوسم داره خودمم اینو حس میکنم اما یعنی حسم درسته؟نمیدونم حالا باید چیکار کنم؟! با اون گذشته ای که داشتم چیکار کنم؟بهزاد عکسامو داره اونا کافیه که زندگیم نابود بشه!
خدایـــــــــــــــــا بـــــــــــــــایـــــــــــــــد چیکــــــــــــــــــــــــار کــــــــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــم؟
بهزادم بدون تا لحظه ی مرگم نمیتونم فراموشت کنم میدونم تو نمیایو زندگی بدونه تو برام جهنم میشه اما حتما لیاقتم همین بوده! من دیگه برام هیچی مهم نیست به تنها چیزی که فکر میکنم مرگه! ای کاش اینقدر خوب نبودی میتونستم فراموشت کنم اینو بدون، عشق من فقط تویی تو زندگیم. همیشه عاشقانه دوستت دارم.
نوشته شده توسط نیلوفرسپید در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 2:52 موضوع | لینک ثابت
میخوام ماجرای عشقمو تو یکی دوتا پست بذارم و از راهنمایی های دوستان استفاده کنم که باید چیکار کنم!

دی ماه 84یک سالو نه ماه پیش با بهزاد آشنا شدم، اون اوایل به اسم علی مشناختمش. شاید روزی 4، 5ساعت با هم حرف میزدیم. بعد از چند روزم همدیگرو از طریق نت دیدیم یه دوستیه ساده و کاملا اتفاقی .با این که هنوز زیاد همدیگرو نمیشناختیم اما صحبت زیادمون با هم واسه من یه جور وابستگی ایجاد کرده بود!بهزاد از نظر من یه پسر مهربون بود، بارز ترین خصیصه ی اون همین مهربونیش بود!مدت کوتاهی از آشناییمون میگذشت که گفت بهم علاقه مند شده،حرفشو زیاد جدی نگرفتم آخه اون کجا و من کجا این فاصله ای که بینه ما بود به نظرم جایی واسه علاقه نذاشته بود اما اون با اخلاق خوبی که داشت منو تحت تاثیر قرار میداد. بارها بهش گفتم نمیخوام عاشق بشم تو رو خدا یه کاری کن که این اتفاق نیوفته اما فایده ای نداشت. هر روز به هم نزدیک تر میشدیم، دیگه منم دوسش داشتم تنها دلخوشیم حرف زدن با اون بود. هنوز پیش نیومده بود همدیگرو از نزدیک ببینیم ، اما اون بهم گفت میشه در مورده آینده بهت فکر کنم؟اول غافلگیر شدم در نظرم این حرفش خیلی مسخره اومد جدی نگرفتم آخه اون با ایده ل من خیلی فرق داشت، اما مهربون بود. بهش گفتم این ممکن نیست آخه تو اونجا من اینجا، نمیشه اصلا! گفت اگه بیام پیش تو چی؟ باور نکردم اصلا فکر نمیکردم حرفاش جدی باشه بهش گفتم این ممکن نیست! اونم دیگه چیزی نگفت. بارها از طریق مختلف امتحانم کرده بود و تونسته بود بهم اعتماد کنه. هر روز که میگذشت صمیمیت بین ما بیشتر میشد دیگه واسه دیدنه همدیگه از نزدیک بیتاب شده بودیم. اون قول داده بود بیاد پیشم و اومد( حالا بماند که از وقتی که گفت میاد تا روزی که اومد چقدربد قولی داشتو اومدنشو کنسل کرد) اما بالاخره 19 فروردین 85 اولین دیدار ما از نزدیک بود اون لحظه که همدیگرو دیدیم خیلی برام قشنگ بود. اون از نزدیک خیلی جذاب تر و معصوم تر بود. اما برخورد اول اون خیلی خشک و سرد بود، فکر کردم حتما ازم خوشش نیومده اما بعدها گفت که اون طور برخورد کرده که پرو نشم!اون رفت و بعد از رفتنش بد جور احساس دلتنگی کردم .خلاصه بعد از دیدارمون از نزدیک خیلی چیزا عوض شد، هر روز که میگذشت علاقه بینه ما بیشتر میشد دیدار بعدیه ما 19 تیر بود که این بار من رفتم پیشش با وجود حضور بابا من جرعت به خرج دادمو یواشکی جیم شدمو رفتم پیشش. اما اون 10 دقیقه بیشتر برام وقت نداشت با اینکه میتونستم یه ساعتی پیشش باشم اما نموند و رفت. واسه من یه لحظه دیدن اونم غنیمت بود اما همون دیدار کوچیک دوم هم باعث شد اون واسم از قبل شیرین تر بشه!دیگه انگار هر دو عاشق شده بودیم میگفت میخواد همیشه باهام باشه و ماله هم بشیم. گفت میاد پیشم اینجا زندگی میکنه! دیگه بهش بدجور وابسته شده بودم دوسش داشتم با اینکه ایده ال من یه چیز دیگه بود اما کم کم ایده آلم اون شده بود. خیلی مهربون بود اما یه خصوصیت بدی که داشت بد قولیاش بود. قرار شد یه جوری حضوره من تو زندگیشو به خانوادش بگه واونا رو راضی کنه اما هر وقت ازش میپرسیدم که این کارو کردی میگفت نه! احساس میکردم یه چیزی اونو نگران میکنه و نمیتونه به راحتی این موضوع رو مطرح کنه که گویا همینطوری هم بود. اما من کاملا حق میدادم به اونا من از روز اول هر چی بینه منو بهزاد بود رو به مامانم گفتم اوایل از دستم کمی دلخور بود اما وقتی اونم تا حدی بهزاد رو شناخت دیگه چیزی نمیگفت که هیچ، بلکه همراهیم هم میکرد.بهزاد بازم اومد پیشم، شهریور سومین دیدارمون از نزدیک بود و بعد از رفتنش باز هم دلتنگی و وابستگیه بیشتر!هر وقت به بهزاد میگفتم که کی با خانوادت میای میگفت وقتی زمینام فروش بره، میخوام دست پر بیام! وقتی میپرسیدم کی فروش میره میگفت پاییز! منه خوش خیالم منتظر پاییز بودم تا بهزاد بیاد پیشم و هر دو از این دوری و جدایی راحت بشیم. بالاخره پاییز هم اومد، یک ماه گذشت... بهزاد چی شد؟!!زمینام فروش نرفت، بره میام 2 ماه دیگه از پاییز مونده هنوز!آبان،آذر... پاییز که تموم شد؟!خوب چیکار کنم زمینام فروش نمیره!بهانه ی فروش زمینا داشت دیوونم میکرد از طرف دیگه هم اصرار نصیحت و پندهای بابا برای جواب دادن به خواستگارایی که از نظر بابا خیلی مناسب بودن، اما عشق باعث شده بود نتونم به هیچ کس دیگه فکر کنم ، از یه طرف دیگه موضوع عشق منو تقریبا همه ی دوستان واعضای خانواده جز بابا و داداشم میدونستند و واز وعده های بهزاد برای اومدن خبر داشتند. تقریبا همگی بسیج شده بودند تا نظر منو راجع به اون عوض کنن و بگن که ما به درد هم نمیخوریم، اون منو بازی داده و هیچ وقت نمیاد. هر بار بهزاد وعده ی اومدن میداد با خوشحالی بهشون میگفتم اما اونا مسخره میکردنو شرط میذاشتن که نمیاد و دقیقا گفته های اونا درست از کار درمیومد ومن تحقیر میشدم. اما باز هم برام گفته های اونا اهمیت نداشت نمیدونم چرا اینقدر از اومدن اون مطنئن بودم! پاییز تموم شد و زمستون اومد اما همچنان زمین های بهزاد فروش نمیرفت...!

بقیه ماجرا رو تو پست بعدی میزارم تا طولانی بودنه پست باعث نشه که واسه خوانندگان خسته کننده بشه!
نوشته شده توسط نیلوفرسپید در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 3:24 موضوع | لینک ثابت
مامانم روزت مبارک

مادر یعنی:
مهربانی *** عشق حقیقی *** شمع سوزان *** شاپرک، در حال سوختن
مادر یعنی:
زیبایی طبیعت *** غم پنهان *** دل پر از نگرانی *** صورت پر چین از غصه
مادر یعنی:
تیکیه گاه برای فرزند *** محل ارامش فرزند *** جایی گرم برای فرزند
مادر یعنی:
...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

میخوام اینبار از یه عشق دیگم بگم از کسی که همیشه باهام بوده و هیچ وقت تنهام نذاشته کسی که یه سالو نیمه که با غصه هام غصه خورد و با شادی هام شاد بود کسی که وقتی از زندگی خسته میشدم با حرفاشو مهربونیاش همه چیزو فراموش میکردم کسی که تنها کسیه که من دارم تنها کسیه که هیچ وقت تنهام نذاشته کسی که صندوقچه ی سنگین رازمو به دوش کشید هر چند کمرش خمید و شاید هم شکست اما شکایتی نکرد از غصه دلش پر غم شدو دلش شکست اما من نتونستم واسش کاری کنم حالا میخوام بگم تنها غمخوارم مامانم دوست دارم
میخوام به یه مامانه دیگمم بگم دوسش دارم، به مامانه بهزاد که واسم مثه مامانه خودم عزیزه! اما میدونم اون این حرفامونمیخونه اما واسه دل خودم میگم اونی که به فکرم بود با این که منو نمیشناخت اما حس کردم دوسم داره کسی که ندیدمش تا بحال اما فهمیدم مهربونه همونی که واسه کسی که دوسش دارم زحمت کشیده میخوام بهش تبریک بگمو بگم با این که ندیدمت مامانم اما محبت هات بهم رسید با این که ندیدمت اما خوب میشناسمت ای کاش مامان جونم توام منو میشناختی...

نوشته شده توسط نیلوفرسپید در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 2:44 موضوع | لینک ثابت
نمی توان از سر نوشت سرنوشت را
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم
(آره من لیاقت تو رو نداشتم آرزوی بزرگی کردم که حالا تبدیل به رویا شد)
********************************************
اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفت و تو این بیراهه ها
رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه، دلو سوزوندی
آه، چرا نموندی
من و هر ثانیه و جنون تو
واسه من همین خیالتم بسه
بذار جاده ها رو اشتباه برم
ما که دستمون بهم نمی رسه
با حریر پیله های کاغذیت
واسه من جاده رو ابریشم نکن
من به پروانه شدن نمی رسم
حرمت فاصله مونو کم نکن
برون نمیرود ز خاطرم خیال تو
اگر چه نیست وصالی
ولی خوشم به خیالت
دیگه بسه امروزو فردا کردن، دیگه از این بازی خسته شدم تو همه چیزو تو من کشتی بهزاد، اعتماد، احساس، امید. تو با من بد کردی. میدونی چیه؟ نمیتونم باور کنم که هیچ راهی واسه اومدن نداشتی! اما فقط اینو فهمیدم که تو واسه منو حرفام ارزش قائل نبودی.گفته بودم تا آخر خرداد، اما اصلا فکرشم نمیکردم این بارم بزنی زیر همه چی. گفته بودم خرداد آخرشه یادته؟فکر میکردم تا آخرین روز خرداد میای، بهت میگفتم تو 31 خرداد میای! اما نمیدونستم اینقدر بی ارزشو بی اهمیتم که بعد از یه سال این ماهو اون ماه کردنو امروزو فردا کردن بازم بگی که نتونستی بیایو از کم شانسیت بوده! نمیگم دیگه دوست ندارم چون اگه بگم دروغ گفتم، تو برام عزیزو محترمی اما اون بهزاد که قبلا هر لحظه باهاش زندگی میکردمو همه ی وجودم بود، تو نیستی دیگه. منو ببخش اگه با حرفام ناراحتت میکنم اما اونی که تو میشناختی مرد، تو کشتیش! تو قاتل قلب ساده ی منی بهزاد!یادم که میاد با من چه کردی دلم از کینه لبریز میشه و اشک تو چشمام حلقه میزنه اما با این حال هنوزم نمیتونم دوست نداشته باشم

من غریبه دیروز..آشنای امروز و فراموش شده فردایم
پس در آشنایی امروز مینویسم تا در فردای تلخ جدایی بیاد آوری مرا
چون روزی بوده ام !!!! خاطرم را به خاطر بسپار با مهر عشق
شاید فردا نباشم.

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش
که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش
به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم
همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش
من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب
غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
نگو اینو، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بيچاره از اين سوختن عشق آموخت
فرق منو پروانه در اينست
پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
********************
به خدا که عشق پاک رو آفرید قسم میخورم تا زنده ام ، تا روح در کالبدم اسیر است عاشق
بمانم ولی عاشق بی عشق

تقصیر ما نیست
ما اسیر دنیا هستیم
اسیر کینه و خشم کهنه ی او
که ریشه در گذشته دارد
ریشه در عشق آدم و حوا
دنیا چشم دیدن عشق آن دو را نداشت
حال از ما انتقام میگیرد
و به هیچ عشقی رحم نمیکند
فقط به فکر فرو پاشی عشق هاست.....

غریب آشنا با من، دلم تنگ است باور کن
پس از تو زندگی با مرگ همرنگ است باور کن
کمک کن تا دوباره جاده ها بی انتها باشد
نباشی پای رفتن های من لنگ است با ور کن
ببین افتاده ام از پا و دستم را نمی گیری
و این بر شانه های عشق یک ننگ است باور کن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداحافظ از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز، خداحافظ
دیگه میرم...
اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشه تو آسمون شب من
من میمیرم، دیگه میرم...
خداحافظ ،دیگه رفتم...
پایان ثانیه منم هر جا یه ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم
حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم
خورشید کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم
دل میسوزه، ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم
ریزه ریزه دل میسوزه
خسته شدم
دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام
عاشق بودم، خسته شدم
خسته شدم ،دیگه میرم
گریه نکن...!
دل، بیا بریم، از عشق، دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم، جز خدا به کسی نگیم...!

نوشته شده توسط نیلوفرسپید در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت
تو رو خدا واسه عشقم دعا کنید ![]()

نمیدونم خدا چرا ما رو اینقدر عذاب میده شاید بنده های خوبی نباشیم براش اما لایق این همه عذابم نیستیم آخه بهزاد عزیز دلم چقدر بهت بگم چقدر التماست کنم که به جای این و اون یه کمی هم به فکر خودت ،به فکر من باش آخه چرا گناه کس دیگرو به گردن گرفتی تو؟ تا کی فداکاری واسه اینو اون آخه؟پس خودمون چی؟ آخه چرا اون دوستت بدونه گواهی نامه رانندگی میکرد؟ حالام که کرده و چند نفرو ناکار کرده خودشم باید تاوان پس بده .آخه مگه میشه یکی که گواهی نامه نداره بشینه پشت ماشینی که بیمه نامه نداره؟ اگه اون آدم این قدر بی عقل بوده که این کارو کرده پس خودشم باید مجازات بشه.آخه تا کی میخوای پتروس فداکار باشی؟ چقدر من با تو صحبت کردم که خودتو درگیر مشکل اینو اون نکن! اما انگار تو به فکر همه هستی جز منه چشم انتظار حتما این دفعه هم به این بهانه میزنی زیر قولی که بهم دادی اما این دفعه دیگه کوتاه نمیام سر حرفم هستم . اگه یکی از اونا که میگی حالش بده بمیره میدونی چقدر دیه میخواد؟ کلا دیه ی همشون شاید از 100 ملیونم بیشتر بشه اون وقت با این وضع تو میتونی واسه آینده برنامه ریزی کنی آخه؟ میتونی به قولی که دادی بهم عمل کنی؟ میتونی سرمایه داشته باشی کارکنی؟به خدا نه هیچ کدوم از این کارا رو نمی تونی بکنی وقتی به ای حالو اوضامون فکر میکنم گریه ام آرومم نمیکنه فقط امید دارم به حرف مامان که میگه سر بیگناه پای دار میره ولی بالای دار نمیره،خدا یار بیکسونه ،حق به حق دار میرسه .آآآآآآآخخخخخ خدا کنه همون طور که مامان میگه باشه نه اونطوری که من حدس میزنم و فکر میکنم اما در هر حال این مشکل هر دو مونه هم تو هم من .فکر این که تو تو بازداشت باشی دیونم میکنه خدایا کمکمون کن

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد از نوع من.
دلم می خواهد احتیاجم ٬
نیازم درد خفه شده ی
سینه ام را همانقدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست.
کوتاه سخن
دلم می خواست "تویی" نبودی
تو٬من و من٬ تو بودیم.
![]()
![]()
![]()

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم
با سوگند شروع می کنیم با امید ادامه می دهیم
و آرزو داریم به وصال ختم شود
سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم
که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم
که برای هم باشیم و به یاد هم باشیم
که دوست داشتن را از یاد نبرده
و با آمدن هر سپیده وشروع هر روز
به یاد یکدیگر چشم بگشاییم
ودر آخر سوگند به عشق که در غم وشادی با هم باشیم
وشریک هم...

نوشته شده توسط نیلوفرسپید در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 4:42 موضوع | لینک ثابت
عشق من روزتو بهت تبریک میگم
همه ی گلهای عالم تقدیم به زیباترین گل دنیام
بهزادم تو یه الگویی واسه من و همه کسایی که تو براشون تدریس میکنی من از تو درس عشق آموختم عشق من، معلم مهربونم میمیرم واست!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط نیلوفرسپید در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 4:20 موضوع | لینک ثابت
مهم نیست